تبليغاتX
تا آخرین لحظه

1.میگفت باید به فلانی بی احترامی کنی اگه بهش احترام گذاشتی دمار از روزگارت در میاره باید بی محلی کنی اون موقع است که مطمئن میشه که خطری براش نداری دیگه باهات خوبه و کاری به کارت نداره. چند روزی بود به حرفاش فکر میکردم راستش به نظرم حرفاش یه جورایی بی معنی بود!

چند روز پیش بنا به شرایطی با کسی هم صحبت شدم که با حرفاش معمولا آزارم میداد اما به خاطر فامیل نزدیک بودن و بالا بودن سنش به خودم اجازه نمیدادم جواب حرفاش رو بدم دو روز اول سکوت میکردم و چیزی نمیگفتم روز سوم وقتی دوباره شروع کرد باز چیزی نگفتم اما وقتی بحث پایان نامه ام رو پیش کشید منم گفتم اوکی خودت خواستی! منم شروع کردم به روش خودش عمل کردن البته از اونجایی که من خیلی حرفه ای تر عمل میکردم جایی برای جواب دادن اون باقی نموند و بعدش که کارم تموم شد بنفش شده بود! وقتی رفت دچار عذاب وجدان شدم اما دیدم مثل اینکه عادت داره که باهاش اینجوری برخورد کنن و دفعه اولش نیست! دیدم دوستم راست میگه روش برخورد با هر ادمی فرق میکنه!

2.چندتا پست تو وبلاگ ها یا کامنت مثل این تو سایت هایی مثل فیس بوک و غیره دیدین؟

_ نوشته ی یه وبلاگ نویس خانم در مورد برنامه بفرمایید شام!!
" از ایناش که بگذریم یه چیز این برنامه برام خیلی جالبه. اینکه چطور اکثر آدمایی (بخوانید خانومایی!) که میان توی این برنامه آدمای زیرآب زن و پست فطرتی هستن! نه جدی! یکم دقت کنین. اکثرشون تو روی طرف جونم قربونم می گن و دستت درد نکنه و عزیزم خیلی خوشمزه س راه می ندازن، بعد تو پشت صحنه با یه قیافه ی چندشی می گن: اصلا غذاشو دوست نداشتم. خوب هم پذیرایی نکرد. نابلده اصلا. یا چیزای دیگه. اوناییشون هم که مثلا تو رو می گن که پشت سر نگفته باشن انقدر شعور ندارن که سر سفره ای که انقدر براش زحمت کشیده شده به غذا ایراد نگیرن. یا انقدر از دماغ فیل افتاده ن و از خود راضی ان که به خودشون اجازه می دن هرجوری می خوان طرف رو تحلیل شخصیتی کنن! "

_ یا کامنت های چند خانم در فیس بوک در مورد خرخون بودن خانم ها و بی خیال بودن اقایون!

yade dorane daneshgah be kheyr? che ghadr pesaroone barkhord mikardim o khodemounam khabar nadashtim

to khabgah ma ham joz man va yeki az doostam hame intoori boodan ensafan....

بسيار بسيار زيبا و خوندني

_ یا کامنت هایی که خیلی از خانم ها در مورد اون قسمت از برنامه ی بفرمایید شام میدادن که 4 تا خانم بودن که در قسمت اخر بینشون بحث پیش اومده بود!

این ها ابروی هرچی خانم بود بردن! من از شما اقایون معذرت میخوام.

لطفا دیگه 4 تا خانم رو تو یه گروه نذارین.

3.امروز تو تی وی اکبر عبدی گفت انشاا.. مثل همیشه امام زمان این مملکت رو حفظ کنه!


نوشته شده توسط پارمیس در جمعه دوم اردیبهشت 1390 |

- اخرین انسان دنیا توی اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!
کوتاهترین داستان ترسناک دنیا!

من: گربه بوده!

- ولی خودت رو بذار جاش ادم سکته میکنه.

من: خوب تو فکر میکنی کی باشه؟

- احتمالا ساکنان جدید زمین!

من: خوب ترس داره؟

- ترس از ناشناخته ترسناکه

من: من اینجوری فکر نمیکنم البته من اگه اخرین ادم باشم خر نیستم بمونم تو اتاق میرم مسافرت

- خوب این داستانم نمیگه این انسان همش تو اتاقه! شاید بعد از چند سال گشتن دنیا و تنهایی یه شب توی یه مخروبه این اتفاق بیافته.

من: خوب خره دیگه که میره تو مخروبه. وای فک کن دنیا نه همین اهواز دوروز فقط مال من باشه حدس بزن چکار میکنم؟

- میری تو خیابون با ماشین گاز میدی!

من: نه میرم فضولی شهر مال منه!

- مثلا میری کجا؟

من: هرجا که اون لحظه بخوام مثلا اگه از یه خونه خوشم اومد میرم اونجا!

- من تو این دو روز میرم پول جمع میکنم بعدش حالمو می کنم

من: دزدی؟

- نه دیگه مال خودمه

من: بعد دوروز جواب طرف و چی میدی؟ من از وقتم استفاده میکنم ادمارو بشناسم!

- ولی منم جدی میرم یه ماشین برمیدارم گاز میدم تو خیابونا! 
نوشته شده توسط پارمیس در جمعه بیست و ششم فروردین 1390 |

میخوام حرفامو به جای اینکه اینجا بگم به تو بگم حرف زدن اینجا سخته نمیشه یه جوریه میخوام برات بگم چه حس بدی دارم این روزا .
خوبم چیز جدیدی نیست جز اینکه دبیر زبانم کسی که اگه میخواستم یه روزی درس بدم دوست داشتم مثل اون باشم رفته به خاطر سرطان و من نمیدونستم تا زمانی که رفت.میدونی فردا میرم مسجد! چقدر دلم براش تنگ شده اصلا فکر نمیکردم یه روزی اون بمیره کی فکرشو میکرد یه روزی اون نباشه یا یکی دیگه که برات عزیزه یه روزی نباشه. فکر اینکه اون ادم شادی که همیشه میخندید هیچ وقت نمیفهمیدی کی کلاسش تموم شده دیگه نیست اونم به خاطر بیماری که روحیه ی ادم رو داغون میکنه خیلی ناراحت کننده و دور از ذهنه خوشحالم که تو اون وضعیت ندیدمش.

یکی از استادای دانشگاه تومور مغزی داره وقتی شنبه تو دانشگاه دیدمش که با عصا راه میرفت و یک طرف صورتش فلج شده بود...

اگه اینارو میگفتم برات نقطه چین میذاشتی؟

نوشته شده توسط پارمیس در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389 |

جدیدا قرار است اکتیو بشویم و برویم سراغ این پایان نامه!

 ما اگر نخواهیم آزمون دکترا شرکت کنیم دیگر تا اخر عمرمان هیچ امتحانی نخواهیم داشت! دلتان بسوزد!

ما یک عدد کتاب خریداری فرمودیم به نام "پارمیس دختر بردیا" و ان را نخواندیم چون بسیار لوس و بیمزه بود! یک کتاب دیگر خریداری فرمودیم به نام "عروس مدائن" که در مورد یزدگرد سوم بود و ان هم چون به حمله ی اعراب نزدیک شدیم اعصابمان خرد شد و ولش کردیم!

جدیدا میرویم یک وبلاگ را میخوانیم که یک دختر هست که یک گربه دارد  ما هم دلمان گربه میخواهد!! یک عکس داشت که گربه اش رفته بود در کیفش خوابیده بود!

ما آناتومی گری میبینیم این روزها و از برک بسیار بیزاریم و بیلی را دوست میداریم و مردیت را دختری زشت میدانیم و خواهرش را زیبا. در این فیلم هیچ مرد خوش تیپی ندیدیم جز ان پلیس بخت برگشته ای که با بمب ترکید و بدک نبود  و ان دنی بیچاره که بسی با نمک بود! نمیفهمیم این درک یا ان دوست بدترکیب تر از خودش چر اینقدر طرفدار دارند چندشمان شد!  جای آدیسون هم که بسیار خالیست! اصلا میبینین سریالشو من یه ساعته دارم توضیح میدم؟؟

یک فیلمی بر روی فیس بوک گذاشته بود این هیس یک بسیجی بود که در تظاهرات دیروز میخواست پررویی کند که مردم حالش را گرفتند اساسی! نمیدانیم عکس چه بود که برداشتش از روی زمین و چه گفت که مردم ریختند بر سرش! نمیدانیم دلمان باید خنک شود یا ناراحت شویم؟

ما امسال خدا بخواهد نوروزی بسیار زیبا داریم که قرار است بهمان کلی خوش بگذرد!
از الان کلی ذوق مرگ شده ایم!

نوشته شده توسط پارمیس در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389 |

انسان موجود پیچیده ایه.

آرزوهای کوچیک داشتن خوبه چون احتمال رسیدن بهشون زیاده.

یک غیر چادری شماره 3 رو اعصابم رفت حالش رو گرفتم ازش متنفرم.

امروز کلاسم رو دودر کردم.دودر کردن کلاس ها رو دوست دارم چون احساس آزادی میکنم.

تنها چیزی که ارزش داره برای خودت آرزوش کنی  مرگه.

 هر روز بدتر از دیروز.


نوشته شده توسط پارمیس در سه شنبه یازدهم آبان 1389 |



بعضی اوقات دیدی هی میخوای بآپی؟ فک کنم موقع هایی باشه که هیجان داری یا فکرت مشغوله. به این نتیجه رسیدم که از وقتم اصلا استفاده ی صحیح نمیکنم! اخه امروز که رفتم بیرون تو ماشین اهنگ گوشیدم بعد یه کتاب خریدم وقتی مامانم داشت خرید میکرد منم نشستم همونجا کتاب خوندم! با خودم گفتم چرا من همیشه با خودم کتاب نمیبرم بیرون؟ وضعیه هان!!
چند روزه دارم به این موضوع فکر میکنم که واقعا این اخرین سالیه که من میرم دانشگاه؟ یه جورایی باورش سخته حالا درسته که من همیشه کلاسارو دو در میکردم اما دلیل نمیشه که دلم براش تنگ نشه! میدونی مثل مدرسه که نیست من وقتی پیش و تموم کردم از خوشحالی داشتم میمردم زودم رفتم پروندم رو بردم که دیگه ریختشون رو نبینم اما یونی فرق میکنه! اخی دلم براش تنگ میشه! بعد به خودم میگم اگه میخوای دکترا بخونی غلط کردی که هی ول میگردی درس نمیخونی! اما میدونی ادم حالش میگیره فکر کن! نه الان جراتشو دارم که شروع کنم نه اینکه فکر کنم که یکی دو سال دیگه بخونم! اصولا ادمیم که باید تو جو یه چیزی باشم الان اصلا انگار نه انگار من همون ادمیم که جبر خطی 80 زدم. الان یه دترمینان سه در سه هم بلد نیستم حساب کنم. وضعیه ها!
کلا خیلی وقته که فکر نکردم. میدونی همه چیو اماده میذارن جلوت میخونی میفهمی میری جواب پس میدی حالا یه اپسیلون از خودت خلاقیت نشون ندی واویلاس. اولش سادست اما بعد اون وسط حس میکنی یه چیزی کمه یه چیزی اشتباهه این تو نیستی این اونی نبود که میخواستی. تو ریاضی رو دوست داشتی چون نمیخواستی حفظ کنی! اما حالا فقط داری حفظ میکنی. یه درسی این ترم داریم که از نوع سوال و جوابه یعنی روش استاد اینه که سوال میپرسه و تو جواب میدی بحث میکنی فکر میکنی. این باعث شده که این فکرا بیان سراغم اینکه من دنبال چی بودم؟ چرا اینقدر سرد شدم؟ چرا مغزم یخ زده؟ انگار که سکته کرده.
دلم واسه کلنجار رفتن با مسئله ها تنگ شده!

نوشته شده توسط پارمیس در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389 |


دختر چادری بسیجی : کلی میتونی بهشون بخندی تا میبیننت اخم میکنن و احتمالا کفاره میدن و یه نگاه به موهان میندازن و حتما هم تو رو دارن در حالی که تو جهنم از موهات اویزون کردن تصور میکنن! لازمه بگم عشقشون ا.ن هست؟ خودشون هرچقدر بخوان با پسر بسیجی ها حرف میزنن اما واسه بقیه حرومه. کارای عجیب غریب میکنن دیروز یکیشون رو دیدم داشت یه کاغذ هایی بین در و چارچوب دفتر بسیج خواهران میکشید!!

چادری غیر بسیجی 1 : این نوع چادری ها دقیقا ظاهرشون مثل بسجی هاست اما نمیتونی بهشون بخندی خرخون به تمام معنا هیچ وقت حرف نمیزنن هیچ وقت بهشون توجهی نمیشه چون کلا کسی که چادری و خرخون و غیر بسیجی و کم حرف باشه دیده نمیشه تنها زمانی که دیده میشن وقتیه که میبینی حامله ان! بعد تازه میفهمی که این شوهر داشته! خیلی مرموزن و هیچ کس هیچی در موردشون نمیدونه! میتونی 4 سال باهاش همکلاس باشی اما حتی ندونی اسمش چیه! اینقدر نگات میکنه تا بهش سلام کنی!

چادری غیر بسیجی 2 : این قشر تکلیفشون با خودشون معلوم نیست به زور باباشون چادر میزنن آرزوشون اینه که شوهر کنن چادرشون رو در بیارن. زیر چادرشون مانتو تنگ میپوشن معمولا قرمز و سبز و نارنجی! خیلی خیلی حرف میزنن. تعداد زیادی خواهر دارن و با کلی دختر چادری دیگه الودگی صوتی تولید میکنن.اسمشون یا زهراست یا مریم! برخلاف بقیه ی چادری ها ابرو بر میدارن و ارایش زیاد میکنن و ازون جایی که دل به دل راه داره و تو دلت میخواد خفشون کنی مشکلی با فهمیدن احساساتشون نسبت به خودت نداری!

غیر چادری 1 : جماعتی که چیزی کم از چادری های بسیجی ندارن فقط ریشه ی موهاشون معلومه سیبیل دارن با پسرها حرف نمیزنن مامانشون تمام دوستاشون رو میشناسه با اتوبوس میرن و میان تا حالا سینما نرفتن یا کوتوله و نحیف و لاغرن دارن میمیرن یا اندازه ی گاون! کی اهمیت میده که چه حسی  دارن؟

غیر چادری 2 : این نوع چادری ها فقط تو ارشد پیدا میشن مشخصه اشون اینه که مقنعه ی کرپ میزنن ازینا که لختن! دبیرن! دو سه تا بچه دارن وقتی وارد کلاس میشی سر تا پاتو نگاه میکنن لبخند میزنن تو اولین فرصت ممکن بهت میگن زمان ما دخترا خیلی ظاهرشون ساده بود خیلی خوب بودن الان دخترا خیلی پررو شدن تو خیلی بی شرفی(این اخری رو تو دلشون میگن).

غیر چادری 3 : یه مشخصه ی اصلی دارن تو دستشویی ان! تا میرسن تو دانشگاه  میرن دستشویی .قبل از کلاس بعد از کلاس قبل از ناهار بعد از نهار قبل از نماز بعد از نماز میتونی اونجا پیداشون کنی. مشکل گوارشی ندارن مشکل ارایشی دارن باید برن مو و ارایششون رو چک کنن! هر نیم ساعت یه بار نرمالشه. از همدیگه نوع پنکیکشون رو میپرسن از رژهای همدیگه استفاده میکنن به خط چشم خیلی علاقه دارن. شخصا ندیدم اما شنیدم حتی اتو مو هم با خودشون میارن! خواهر زیاد دارن عموما برادر ندارن واسه همین فکر میکنن پسرا خیلی باحالن احتمالا علت اینکه نصف عمرشون جلو اینه ان همینه! امار همه پسر هارو دارن اونها هم امارشون رو دارن. خیلی غیبت میکنن البته اینقدر بلند که طرف کاملا میتونه بشنوه که چی میگن احتمالا یا مشکل شنوایی دارن یا بینایی و وقتی بهشون میگی طرف ممکنه بشنوه میگه نه نمیشنوه حتی وقتی بهشون چشم غره میره! امکانش هست تا چند سال پیش جز دخترای غیر چادری شماره 1 بوده باشن! دلیل این تغییر مهم در زندگیشون میتونه نصب ماهواره باشه! روابط خوبی با دخترای چادری غیر بسیجی 2 دارن!

اینم بگم که خوشبختانه درصد خیلی کمی از دخترای جامعه ی ما تو این دسته ها گنجونده میشن و از بدشانسی منه که افتخار اشنایی با تعداد زیادیشون رو پیدا کردم!
نوشته شده توسط پارمیس در دوشنبه بیست و ششم مهر 1389 |

 

باید بگم که حرفام تموم نشده(قابل توجه دنیل!) من کلا خیلی بچه ی محجوبی هستم و کم حرف اصلا اگه از این دیوار صدا در بیاد از من صدا در نمیاد بس که کم حرفم!
ببینم شماها چرا کتاب نمیخونین؟هان؟این چه وضعیه حالا خوبه با همتون هم به خاطر هری پاتر اشنا شدم اونوقت هیچ انگار نه انگار چیزیم به عنوان کتاب باید تو زندگیتون وجود داشته باشه  ببینم اخرین کتابی که خوندین چی بوده؟ لابد یادگارهای مرگ! شایدم افسانه های بیدل! واقعا که!

من واقعا افسرده میشم میخوام در مورد کتاب هایی که خوندم حرف بزنم بعد شماها هیچی نخوندین فقط دانیاله که یه چیزایی میخونه والا! کتاب خوندنشم مثل اپ کردنشه! پستاشو دیدین؟ پستی یه خط!

علی که ماشاا... ماهی یه خط میخونه! تازه همشم کتابای ایرانی! مثلا روی ماه خداوند را ببوس! خوب ادم یاد این فیلما میفته که تو کن جایزه میبرن تو این روستاها پر میکنن ادم حوصلش سر میره! نه جادوگر توش هست نه خون اشام نه هیولا! به چه درد میخوره!

این آلا هم که اولا ستاره ی سهیله وقتیم میاد یه چیزی پیدا میکنه در موردش حرف میزنه که تو مغازه ی هیچ عطاری پیدا نمیشه مثلا امروز واسه پست قبلی گیر داده که تو خواب چی میبینی!! کیو میبینی!! من یه صفحه مطلب دادم این همون یه جمله رو گرفته!! بعدشم بحث کشیده به دوست پولدارش که تو کیشه!(قابل توجه پسرای مجرد!)

الی شبح هم که اگه بپرسی لابد میگه من خیلی وقته کتاب نخوندم! تی وی ندیدم! بیرون نرفتم! چرا ادم باید کتاب بخونه؟

مسعود هم که طفلک سواد نداره که کتاب بخونه تو کرج هم فکر نکنم کتاب پیدا شه واسه همین ازش نمیپرسم میگم بچه معذب نشه!

حالا اینارو گفتم که بگم بشینین کتاب بخونین به بقیه هم معرفی کنین! مثلا من کتاب کوری و راز داوینچی رو توصیه میکنم حتما بخونین!

شماهم معرفی کنین حتما اوکی؟

 

نوشته شده توسط پارمیس در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389 |

سلین خوفین؟؟

خودتون رو خسته نکنید که بگین چرا تا حالا اپ نکردی که من خودم رو کاملا میزنم به اون راه! دیروز من ساعت 10 صبح تازه خوابیدم و حسرت خوردم که چرا از اول تابستون تا حالا صبح به این زیبایی رو از دست دادم!
برنامه ی دقیقی واسه این چند روز باقی مونده ی تابستون دارم که شامل درس خوندن و صبح زود بیدار شدن هم میشه و یه چیز دیگه که اگر بکشینم هم عمرا نمیگم! این ماه رمضون هم تمام بشو نیست من معمولا طرفای 8 یا 9 صبح میخوابم و 7 بعد از ظهر پا میشم واسه افطار. واقعا حسابی وقتم تلف شده فکر کن که چقدر میتونستم برم بیرون خوش بگذرونم و خرید کنم از الان دارم نق میزنم به مامانم که واسه تولدم چی میخری؟

الان دارم فکر میکنم شماها دارین فکرمیکنین که من چرا فکر میکنم که باید این هارو برای شما بگم اما زیاد فکر نکنین من ادامه میدم.

من اصلا دوست ندارم تابستون تموم شه این چه وضعیه چرا اینقدر زود تموم شد؟ شماها چی کارا کردین؟ هان؟ نگین رفتیم کلاس نقاشی یا طراحی که میکشمتون! یه دبیر ادبیات داشتیم که سه سال راهنمایی و چهار سال دبیرستان باهاش کلاس داشتیم(فکر کن!) اول مهر که میشد همیشه جلسه ی اول رو اختصاص میداد به اینکه تابستون چه کار کردین؟ این دخترای لوس کلاسم شروع میکردن ردیف کردین کلاس هاشون همشونم میرفتن کلاس نقاشی! من همیشه وقتی کلاس هنر داشتیم میخواستم جیغ بزنم به نظرم هیچ چیز مزخرف تر از کشیدن یه ظرف میوه و سایه زدنش نیست! من نمیفهمم این دبیرای هنر هیچ ایده ای بجز ظرف میوه ندارن؟ وقتی دبستان بودم واسه مسابقات نقاشی منطقه انتخاب شدم بهمون گفتن باید یه ظرف میوه بکشین! برگه ی امتحانش رو هم خودشون دادن منم که همیشه اول با مداد همه چیز رو میکشیدم بعد با مداد رنگی کار اصلی رو شروع میکردم اما متوجه شدم که هیچی تو اون برگه پاک نمیشه اخر سرم اینقدر با پاک کن رو خطا کشیدم که برگه پاره شد! قیافه ی مربیمون که باهام اومده بود دیدن داشت.

اخرین سالی که هنر داشتیم خدارو شکر اول دبیرستان بود فامیل دبیر هنرمون خیلی خنده دار بود! خنده دارتر ازون اینکه ما همیشه کاری میکردیم که مدیر مدرسه مجبور شه سر کلاس فامیلش رو بگه بعد ماهم میخندیدیم جالب اینجاست سال بعدش یه دبیر هنر دیگه اورد!

واسه من که خیلی خوش ایند بود که دیگه کاری به این کلاسای نقاشی و این دبیرای از دماغ فیل افتاده ندارم! مثل وقتی که دیگه از شر عربی و تاریخ و جغرافی راحت شدم سال دوم دبیرستان واسه فرجه ی جغرافی با کلی دعوا  یک هفته وقت گذاشتیم اخرشم شدم18.5 دبیرمون از تو عکسای بریده ی روزنامه سوال میداد!
هرچی درس بی اهمیت تر باشه دبیرش عقده ای تره! تو دانشگاه هم همین بساطه این دبیرای عمومی شورش و در میارن! بد هم نمیگذرونن همیشه کلاساشون باید بهترین کلاس دانشکده باشه یه ترم یکیشون اتاق کنفرانس رو گرفته بود!

راستی این شعر پست پایینی یه ترانه ی معروف و قدیمی ایرلنده که من قطعه ی اولش رو گذاشتم.

ببینم این سریال های تلویزیون واسه ماه رمضون رو دیدین؟ منکه ندیدم اونا که دیدن امیدوارم به خودشون بیان و راه روحشون راست بشه. ما آریانگ رو نگاه میکردیم و بنیان خانواده مون دچار زلزله شد من نمیدونم این چرا تموم نمیشه؟ چقدر اب بستن به این سریال؟ من نمیفهم چه اصراری دارن که همچین سریال هایی میسازن من فکر نکنم 10 درصد مردم کره هم اینجوری زندگی کنن. پیش مادر شوهر و اینقدر بسته که بازخواستشون کنن که قبلا با کی بودی و چه کار کردی!
والا ما چیزی که از کره ای ها شنیدیم از جوون 18 ساله گرفته تا پیرزن 90 ساله کار میکنن و نه رفتارشون اینجوریه نه لباس پوشیدنشون نه اینقدر خاله زنکن! این هنرپیشه ها اینقدر لباساشون پوشیدس تو این سریالاشون که هرکی ندونه فکر میکنه اینا هم حجاب دارن تو دینشون!

امیدوارم خوش بگذرونین این چند روز اخر رو !


 

نوشته شده توسط پارمیس در دوشنبه پانزدهم شهریور 1389 |

 

I'll take you home again, Kathleen
Across the ocean wild and wide
To where your heart has ever been
Since you were first my bonnie bride 
The roses all have left your cheek
I've watched them fade away and die
Your voice is sad when e'er you speak
And tears bedim your loving eyes
Oh! I will take you back, Kathleen
To where your heart will feel no pain
And when the fields are fresh and green
I'II take you to your home again


 

نوشته شده توسط پارمیس در دوشنبه پانزدهم شهریور 1389 |
باران بارید

باران

باران سپیده را شست

و چشمان تو روشن شد

پنجره ­ها

چراغ­ها

و دستان دلمه بسته­ ای بر شب

سکوت؛ باد را بار زد

و تو قلبت هنوز سپید بود

برف

گل یخ تابستان

و موهایت می­لرزید

و ابروهای باریکت

و صدای آژیرها به سکسکه افتاد

تا پوستم کشیده شد

و نوزادی تو را آبستن بود

باران

باران

سپیده و

سرخ

با گونه ­های سرمازده ...

نوشته شده توسط پارمیس در جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389 |


تو بارون که رفتی ، شبم زیر و رو شد
یه بغض شکسته رفیق گلوم شد
تو بارون که رفتی ، دل باغچه پژمرد
تمام وجودم توی آینه خط خورد

هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره
دلم غصه داره دلم بی قراره

نه شب عاشقانه است
نه رویا قشنگه
دلم بی تو خونه
دلم بی تو تنگه

یه شب زیر بارون ، که چشمم به راهه
می بینم که کوچه پر نور ماهه
تو ماه منی که تو بارون رسیدی
امید منی تو  شب نا امیدی

نوشته شده توسط پارمیس در شنبه چهاردهم فروردین 1389 |

حس کسی رو دارم که فال گوش ایستاده!

کاش من هم یه قسمت options یا settings داشتم!

ساعت خوابم رو از 4 صبح میذاشتم 11 شب!

یه سری information  ادما رو delete میکردم!

شاید هم Shut Down رو میزدم.

نوشته شده توسط پارمیس در چهارشنبه یازدهم فروردین 1389 |

 

دوست ندارم حرفای کلیشه ای بزنم که عیدتون مبارک و سال خوبی داشته باشین و .... حوصله اش نیست
 امسال متفاوت بود با هر سال  نه هفت سین چیدیم نه مهمونی رفتیم و نه مهمونی دادیم اما من راضی بودم ازش. برام جالب بود ارامش خونه رو دوست داشتم... مگه قرار نیست یه سال جدید رو شروع کنیم یه شروع تازه  پس چرا اینقدر دورو بر خودمون رو شلوغ کنیم که بعدشم از خستگی نای هیچ کاری رو نداشته باشیم؟

نوروز امسال بی هفت سین و با پارازیت بود اما درش موج میزد یه حسی یه حسی یه حسی...

ساقی بيا که شد قدح لاله پر ز می                                    طامات تا به چند و خرافات تا به کی
بگذر ز کبر و ناز که ديده‌ست روزگار                                     چين قبای قيصر و طرف کلاه کی
هشيار شو که مرغ چمن مست گشت هان                         بيدار شو که خواب عدم در پی است هی
خوش نازکانه می‌چمی ای شاخ نوبهار                                کشفتگی مبادت از آشوب باد دی
بر مهر چرخ و شيوه او اعتماد نيست                                  ای وای بر کسی که شد ايمن ز مکر وی
فردا شراب کوثر و حور از برای ماست                                 و امروز نيز ساقی مه روی و جام می
باد صبا ز عهد صبی ياد می‌دهد                                        جان دارويی که غم ببرد درده ای صبی
حشمت مبين و سلطنت گل که بسپرد                              فراش باد هر ورقش را به زير پی
درده به ياد حاتم طی جام يک منی                                    تا نامه سياه بخيلان کنيم طی
زان می که داد حسن و لطافت به ارغوان                           بيرون فکند لطف مزاج از رخش به خوی
مسند به باغ بر که به خدمت چو بندگان                            استاده است سرو و کمر بسته است نی
حافظ حديث سحرفريب خوشت رسيد                              تا حد مصر و چين و به اطراف روم و ری

 

نوشته شده توسط پارمیس در یکشنبه هشتم فروردین 1389 |

 

ـ به به چه روز خوبی!
ـ علی!
ـچه حسن تصادفی
ـ اینجا چی کار میکنی.
ـ مادر! من اومدم تو این روز مبارک حقمو از تو و پدر بگیرم چرا سهم ارث منو میخورین چرا حرومی میخورین ای قوم الظالمین!
ـ ساکت شو بی حیا ما که هنوز نمردیم!
ـ ولی برا من مردین!
ـ حامد حامد!!
ـ هی بهشون میگم ده درصد نه بابا پنج درصد حاج اقا لااقل یه درصد ارثم و بهم بدین. الان بهم بدین که احتیاج دارم فردا به چه دردم میخوره؟
ـ مادر تو منو بدبختم کردی. تو منو به این روز انداختی تو گفتی حرومی هستی ساز میزنی برو بیرون ای به کمرت بزنه ابوالفضل با اون نماز روزه هات!
حاج اقا سه ساله نیومده بگه خرت به چند من هی دولا راست میشه هی عبادت میکنه آی دستم آی دستم آی...
.

.
ـ ایشاا... بری تو جهنم ایشاا... اتیش جهنم بسوزونتت!ایشاا... خیر نبینی آی..آی.
ـ ببخشید حاج اقا بفرمایید!
ـ خانم ها عنایت بفرماین اجماعا صلوات ختم کنین
...
ـ حامد! آقا حامد! حامد!
ـ بله!
ـ بده بهش خفه اش کن ابرو واسم نذاشت.چشه واس چی همچین وحشی شده خجالت نمیکشه. من پولشو خوردم؟من حقشو خوردم خدایی تو و برادرت هرچی خواستین گذاشتم جلوتون هنوز تو اون زیر زمین پر از اسباب بازیو و دوچرخه و موبایلو کوفت و زهرماره..اون وقت اون وقت من میام استغفرا...اون وقت من میام حق بچمو ...جگرگوشمو بخورم ...خجالت نمیکشه من بیرونش کردم؟من فقط گفتم یا این خونه یا اون ساز کوفتی.دیدی حامد؟ دیدی چجوری نفرینم کرد؟ا... اکبر! ا...اکبر!
ـ اه...
ـ چی میخوای دنبال چی میگردی ؟
ـ بابا این همه کوفت و زهرماری داری یه قرص ارام بخش درست و حسابی نداری؟
ـ چرا فلوکستین دارم.اگزازپام دارم. دیازپام دارم...
ـ بابا این زپام زپامارو نمیخوام یه ارام بخش قوی حال دار..
ـ زناکس دارم خیلی عالیه! خوش اخلاقت میکنه بیا.
ـ بیا بگیر!
ـ این چیه؟
ـ اول قرصاتو بخور!
ـ اینو مادر داد بدی به من هان؟
ـ مادر داد اره؟
ـ اره بابا داد نزن بیا!
ـ بزا تو جیبم!
ـ دستت چی شده؟دعوا کردی نه؟؟ کتکت زدن هان؟ای بی غیرت.لال شدی؟ولی علی خوشم اومد ازت! افرین!بارک ا...کیف کردم اونجور جلو روش در اومدی. قوم الظالمین همینه دیگه باید تو روش وایساد داد زد تا بتونی حقتو بگیری!
ـ خوب توهم داد بزن.
ـ من...من نمیتونم داد بزنم من هیچ وقت جلو روشون اینطور واینسادم من بابا یه ادم ترسو و به درد نخورم مث تو نیستم.
ـ موبایل داری؟
ـ موبایل؟
ـ بیا!
ـ دیگه حالم داره ازین خونه بهم میخوره ازین ادمای دور و ورم بابا نزدیک چهل سالمه میدونی؟خیر سرم نه شغل ثابتی دارم نه خونه زندگی مستقلی. نه زنی نه بچه ای اخه من کی باید رو پا خودم وایسم هان؟رو هر دختری دست گذاشتم یا مادر ایراد گرفت یا بابا! که نه اقا این ادم به درد ما نمیخوره! این خونش به خون ما نمیخوره کلاس ما نیست. بش میگم بابا من میخوام یه اپارتمون بگیرم خونه و زندگی راه بندازم! میگه با کدوم پول؟ تو اصلا میدونی بابا چه قدر پول داره؟
ـ نه واقعا میدونی؟ اره دیگه رییس کارخونه و صنف بلور فروشاس.ولی میدونی ثروت واقعی باباچقدره؟ نه میدونی؟
ـ الو محسن جون؟ سلام علی ام الو..الو الو...علی ام سنتوری.. کاشونک... قربونت برم!جونم؟ اره بگو بنویسم. بگو بنویسم یه دقیقه وایسا. یه مداد بده به من.
ـ نریز
ـ گوشی یه دقیقه یه مداد بده!
ـ نریز علی اینارو!
ـ گوشی محسن جون. قطع نکنی هان! بابا یه مداد بده!
ـ بابا الان برات پیدا میکنم نریز اینارو!
ـ یه مداد بده به من! گوشی محسن جون! خاک تو سرت کنن یه مداد نداری!
ـ خو نریز اینارو!
ـ مادر!!!!!!!مادر مادر!
ـ بله باز دیگه چی شده؟
ـ بابا یه مداد! یه مداد به من بده!
ـ مداد میخوای واسه چی؟
ـ بابا مداد میخوام بزنم تو سرم میخوام بنویسم دیگه!
ـ ابرو واسه من نذاشتی!
ـ بابا خانوما یه مداد به من بدین! یه قلم! یه مداد! یه کوفت یه زهر مار! یه چیزی که بشه باش نوشت!
ـ ا...اکبر!
ـ مگه شما هیچ وقت نمیخواین یه چیزی بنویسین؟ اخه یه قلم پیدا نمیشه تو اینجا؟ این چه خونه ایه که یه قلم توش پیدا نمیشه؟ا..اکبر! چی بگم اخه من؟
ـ مادر جون این مدادو بده اقا!
ـ عمو جون بیا این مداد!
ـ قربون دستت عمو جون فدات شم. الو الو محسن! الو صدا من میاد؟الو محسن جون!اه قطع شد!!
 

 

نوشته شده توسط پارمیس در یکشنبه نهم اسفند 1388 |

هیچ ایده ای واسه نوشتن ندارم!
بعد از این همه مدت خیلی زشته!
الان ساعت ۳:۱۵ صبحه نمیدونم این بیخوابی مال چیه... دارم بنیامین میگوشم!

دیگه زندگیم داره ته میکشه از دلم پیاده شو اخرشه...
 
وای الان پنجره رو باز کردم! آخیش چه کیفی میده! میدونین فکر کنم شماها حسودیتون میشه که نمیتونین پنجره باز کنین!
من عاشقه اینم که شبای زمستون پنجره باز کنم و اهنگ گوش کنم!

الان تو خونه ی ما حال و هوای عیده و خونه تکونی! میدونم حتما میگین زوده! ولی باید بگم ما تازه امسال دیر شروع کردیم!

این جشن سال نو ما هم عجب چیزیه ها! خیلی جالبه فکر کنین فقط ما هستیم که اغاز سال نومون شروع بهاره! ما اینیم دیگه!

ببینم کسی هست که تو خانوادشون سمنو بپزن؟
اصلا میدونین چجوری میپزن؟
خوب من براتون میگم!

مواد لازم:

یک کیلو گندم
دو کیلو آرد
گردو (البته با پوست)

اول گندم ها رو باید بذارین تو اب چند روز بمونن بعد از چند روز پهنشون میکنین پشت یه سینی و یه پارچه ی نخی سفید میکشین روشون و روزی چند بار بهشون اب میدین تا سبز بشن البته نباید بذارین زیاد سبز بشن. بعدش وقتی سبز شدن به قطعات کوچیک میبرینشون و چرخشون میکنین بعد شیرشون رو از تفاله با یه صافی جدا میکنین چند بار باید این کارو بکنین تا اینکه فقط یه مایع شیری رنگ که نسبتا غلیظ هم هست باقی بمونه.بعدش میذارینش رو شعله ی خیلی کم اجاق گاز و بعد یه مدت ارد رو اضافه میکنین و مدام همش میزنین تا ارد تو مایع حل شه! بعدم مدام باید همش بزنین مدت هم زدنشم شب تا صبحه! وقتی دیدین کم کم داره قهوه ای تیره میشه گردوها رو که خوب شستین بهش اضافه کنین و بذارین گردو ها هم بپزن بعدم که سمنو اماده میشه نوش جان! البته با این موادی که من گفتم کلی سمنو درست میشه که به بقیه هم میتونین بدین که بذارن رو سفره ی هفت سینشون!
البته فکر کنم که کسایی که میخواستن درست کنن تا حالا درست کردن!

یادش به خیر اون موقع ها تو خونه ویلایی که بودیم سمنو درست میکردیم. همیشه گنجشک ها دورو بر سینی گندم ها بودن! مامان بزرگم میگفت اینا هم سهم خودشون رو میبرن. ما سمنو رو با چرخ دستی چرخ میکردیم. یه وسیله ی فلزی بود که یه دسته داشت که با دست باید میچرخوندیش کلی ادم باید جمع میشدن و هر 10 دقیقه هم خسته میشدن و جاشون رو با یکی دیگه عوض میکردن!

یادش به خیر اون خونه عیدها حال و هوای دیگه ای داشت دلم براش تنگ شده!

همچنان دارم بنیامین میگوشم.

تو رو من ، من تو رو ، تو رو خدا ، خود خدا ميدونه كه من تو رو
تو رو من من تو رو ، تو رو خود خود خدا ميدونه كه من تو رو
تو رو من من تو رو ، تو رو من من تو رو ، دوست دارمت

 

نوشته شده توسط پارمیس در پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388 |
 

اونجوری که آدم ها برای تو مهم هستن تو براشون مهم نیستی!

تصویر تنهایی چیه؟

رد خون روی برف؟

شب زیر بارون؟

دریا؟

نمیدونم...

نوشته شده توسط پارمیس در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 |
 ...

 

دلم بارون میخواد!

تا حالا شده مغز غلات رو با دندونای آسیاب سمت چپت بجوی؟
اصلا تا حالا بهش فکر کردی؟

دلم واسه عکاسی تنگ شده!

کسی اینجا هست که براش مهم باشه اثبات پایا بودن انتقال اندازه ی درونی چجوریه؟ یا بدونه میشه با استفاده از قضیه ی لوسین قضیه ی اگورف رو ثابت کرد؟

قراره درس بخونم!

 

نوشته شده توسط پارمیس در یکشنبه هفدهم آبان 1388 |

 

بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون باران بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون باران بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون

نوشته شده توسط پارمیس در یکشنبه دهم آبان 1388 |
گئدین دئیین خان چوبانا
گلمه‌سین بوایل موغانا
گلسه باتارناحق قانا
آپاردی سئللر سارانی
بیر آلا گؤزلو بالانی
آرپا چایی درین اولماز
آخار سویو سرین اولماز
سارا کیمی گلین اولماز
آپاردی سئللر سارانی
بیر آلا گؤزلو بالانی
آرپا چایی آشدی داشدی
سئل سارانی قاپدی قاچدی
هر گؤره‌نین گؤزو یاشدی
آپاردی سئللر سارانی
بیر آلا گؤزلو بالانی
قالی گتیر اوتاق دوشه
سارا یئری قالدی بوشا
چوبان الین چیخدی بوشا
آپاردی سئللر سارانی
بیر آلا گؤزلو بالانی

سیلها سارا را بردند.
بروید و به خان چوپان بگویید
که امسال به مغان نیاید
اگر بیاید به خون ناحق فرو میرود
سیلها سارا را بردند
یک فرزند چشم شهلا را.
رودخانه ی آرپا عمیق نیست
آب روانش سرد نیست
عروسی مانند سارا وجود ندارد
سیلها سارا را بردند
یک فرزند چشم شهلا را.
آرپا چای گذشت و طغیان کرد
سیل سارا را قاپید و فرار کرد
چشم هر بیننده ای اشکالود است
قالی بیاور ودر اتاق پهن کن.
جای سارا خالی شد
دست چوپان به نیستی رسید و خالی شد
سیلها سارا را بردند
یک فرزند چشم شهلا را

نوشته شده توسط پارمیس در شنبه نهم آبان 1388 |